بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته از هر بند *** بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر سگان قریه خاموشند در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه در درگاه می بیند به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند *** بیابان را سراسر مه گرفته است چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط shirin
|
مرگ نازلی
شاعر:احمد شاملو
مرگ نازلی
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار... نازلی سخن نگفت، سر افراز دندان خشم بر جگر خسته بست رفت *** نازلی ! سخن بگو! مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست! نازلی سخن نگفت چو خورشید از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت *** نازلی سخن نگفت نازلی ستاره بود: یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت نازلی سخن نگفت نازلی بنفشه بود: گل داد و مژده داد: زمستان شکست! و رفت...
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط shirin
|
رباعی زیبا از قیصر امین پور
رباعي زيبا از قيصر امين پور
ای غم ، تو که هستی ز کجا می آیی؟ هر دم به هوای دل ما می آیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار چون اشک به چشمم آشنا می آیی!
----------------
با این همه
اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه... با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من! تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود که من بد شدم
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط shirin
|
پیش از این ها فکر می کردم خدا
پيش از اينها فكر ميكردم خدا ...
قيصرامين پور
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط shirin
|
ای غم
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط shirin
|
آخرین شعر شاملو
شاعر:احمد شاملو
نخست كه در جهان ديدم
از شادي غريو بر كشيدم:
من ام آه
آن معجزت نهايي
بر سياره كوچك آب و گياه
آن گاه كه در جهان زيستم
از شگفتي بر خود تپيدم:
ميراث خوار آن سفاهت ناباور بودن
كه به گوش و به چشم مي شنيدم و مي ديدم !
چندان كه در پيرامن خويشتن ديدم
به ناباوري گريه در گاو شكسته بودم :
بنگر چه درشت ناك تيغ بر سر من آخته
آن كه باور بي دريغ در او بسته بودم.
اكنون كه سراچه ي اعجاز پس پشت مي گذارم
به جز آه حسرتي با من نيست:
تبري غرقه ي خون بر سكوي باور بي يقين
و باريكه ي خوني كه از بلنداي يقين جاري ست
آخرين اثر احمد شاملو
تهران_تيرماه1378
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط shirin
|
سفر ایستگاه
سفر ايستگاه
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام !
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط shirin
|
عید همه مبارک
عيد همه مبارك
اميد وارم هميشه خوش باشين
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط shirin
|
چیستان
چيستان
ما گنهكاريم ، آري ، جرم ما هم عاشقي است
آري اما آنكه آدم هيت و عاشق نيست ، كيست؟
زندگي بي عشق ، اگر باشد ،همان جان كندن است
دم به دم جان كندن اي دل كار دشواري است ، نيست؟
زندگي بي عشق ، اگر باشد ، لبي بي خنده است
بر لب بي خنده بايد جاي خنديدن گريست
زندگي بي عشق اگر باشد ، هبوطي دائم است
آنكه عاشق نيست ، هم اينجا هم آنجا دوزخي است
عشق عين آب ماهي يا هوا ي آدم است
ميتوان اي دوست بي آب و هوايك عمر زيست ؟
تا ابد در پاسخ اي چيستان بي جواب
بر دروديوار مي پيچد طنين چيست ؟ چيست ؟ .....
شاعر قيصر امين پور
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط shirin
|
دوستت می دارم بی آنکه بخواهم ات
**
شاعر:احمد شاملو
دوستت مي دارم بي آن كه بخواهم ات
*
سال گشته گي ست اين
كه به خود در پيچي ابروار
بغري بي آن كه بباري؟
سال گشته گي ست اين
كه بخواهي اش
بي اين كه بيفشاري اش؟
سال گشتگي ست اين؟-
خواستن اش
تمناي هر رگ
بي آن كه در ميان باشد
خواهشي حتي؟
نهايت عاشقي ست اين؟
همان وعده ي ديدار در فراسوي پيكر ها نيست؟
22/3/1367
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط shirin
|